واژۀ «مسائل» در ترکیب «چهارمیم» یک جور بهگویی یا حسن تعبیر است؛ مترادفهای به مراتب وخیمتری هم هست که گهگاه میتوان بهجای آن گذاشت: «مشکلات»، «معضلات» و... نهایتاً «مصائب»! از منظر کلی و با رجوع به سوابق فرهنگی و تاریخیِ مشارکت همشهریها و همسایگانمان در حلوفصل مسائل و سازماندهی امور مشترکشان، آن قدر نمونههای فاحش از رفتارهای اتلافی و ضدجمعی فهمناشدنی در خصوص مدیریت امور مشاع (که موضوع «چهارمیم» یکی از مصادیق آن است) خواهیم یافت که ناچاریم فرض کنیم که یک سویۀ «خلقیات ما ایرانیان» پرهیز از عقلانیت «برد-برد» و تندادن به گزینههای «دوسرباخت» است: اساس عقلانیت برد-برد بر اعتماد به عقلانیت دیگری و دیگران در تشخیص منفعت جمعی است. اما (شاید بدان علت که دست ایرانی در بسیاری تجربههای جمعی سوخته است) هممیهنان ما اغلب در شرایط دشواری ترجیح میدهند تا میشود لحاف را روی خودشان بکشند ولو به قیمت ضرر جمع و مآلاً پارهشدن لحاف و نیز ضرر خودشان!
مجتمع مسکونی همچنین مصداقی است از مکان بروز تعارضات ناشی از توزیع منابع میان معدود ذینفعان انحصارطلب: مثل ازدحام خودروها و انسداد خروجی یک بزرگراه در نتیجۀ تعجیل رانندگان (برای رسیدن به راهبندان بعدی!)؛ مثل هر صفی که افراد باید یکییکی از جلوی مأموری بگذرند تا به کارشان رسیدگی کند؛ مثل پمپ بنزینها در هر شبی که شایع میشود فردا قیمت بنزین افزایش خواهد یافت یا- بدتر از آن- در سوپرمارکتها وقتی احتمال آن میرود که برای مدتی (نه تا ابد!) ماکارونی کمیاب (نه نایاب!) شود... مشاهدۀ این قبیل الگوهای رفتاری (نه نزد همۀ مردم؛ اما با درصدی از احتمال وقوع) باعث میشود در مورد استفاده از منابع مشاع در مجتمع مسکونی هم ذهناً انتظار آن را داشته باشیم و از بروز آن تعجب نکنیم.
از طرف دیگر، در افسانههای مدیریت، همیشه یک قهرمان خیالی «قَدَر» و «کننده» هست که کافی است کار را به او «بسپارید»: او کار را «دست میگیرد» و «جمع میکند»! ذهنیت عمومی (ما ایرانیان و شاید خیلی ملل دیگر) این است که آنچه بسیار بیشتر از ساختار و چارچوب و کیفیت «قواعد بازی» اهمیت دارد، قابلیتهای فردی مدیر است و برای آن که او بتواند «کار را جلو ببرد» ذینفعان، با طیب خاطر، بیشترین اختیارات ممکن را به او تفویض میکنند و دست از هر مسؤولیتی میشویند. بعد اگر دیدند او «آدم این کار نیست» یا بر وفق مرادشان عمل نمیکند، آنقدر در راهش سنگ میاندازند و خرابش میکنند که خودش رها کند و برود... و البته همیشه هم به این سادگی نیست.
مدیریت مجتمع مسکونی از بسیاری جهات مصداق برایندی از این سه مؤلفۀ فرهنگی است. یکی از سناریوهای رایج (البته در کنار بسیاری موارد مدیریت عقلایی و روان) این است که مالک و ساکن با انداختن «نشان مدیریت» به گردن یک یا چند تن از میان خودشان (از میان آنها که باور به اقتدار و «کنندگی» خویش داشته باشند)، خود را از «درگیرشدن در جزئیات» شرح وظایف و سازوکارهای نظارت بر نگهداری و ادارۀ ملک و جریان نقدینگی آن معاف میکنند و علیالظاهر تشخیص صلاح را به مدیران منتخب وامیگذارند و به هم میگویند که منتخبان بهتر میدانند چطور باید (به قول «آقای کاووسی» سریال «بدون شرح»1) «استادش کنند»... اما «حسن» دیگر این «روش» و روی دیگر سکهاش این است که جا را باز میگذارد برای اعمالنظرهای شخصی و خردهمنفعتهای خصوصی از جانب این و آنی که، به لطایفالحیل، در مدارات نزدیک و دور افراد «کننده» چرخ میزنند و بنا به میزان رضایتی که از «الطاف» ایشان دارند، از عملکردشان «دفاع» و «حمایت» میکنند یا «برعلیه»شان «ماجرا» درست میکنند...
نهایت این قبیل مناسبات مدیر و مالک و ساکن این میشود که کاری که از ابتدا بنا بوده بر مبنای یک قرار و مدار روشن و صریح برای نگهداری و ادارۀ یک ملک مشاع به انجام برسد، به یک بازی سیاسی بدل میشود که در آن منافع جمع، از یک سو، فدای ارضاء منیّت «مدیر» و رویارویی دشمنان و حامیاناش میشود و، از سوی دیگر، آسودگی خاطر یک اکثریت خاموش فراهم میآید که به بهای پرداخت مبالغی بالاسری شارژ، که صرف حیف و اتلافهای ناشی از سوءمدیریت میشود، وقت و اعصاب خود را صرف بحثهای آییننامهای و مقررات و قانونمداری نمیکنند و سرنوشت ملک مشاع خود را به «انشاءاللهگربهاست»ِ یک عده سیاسیکار میسپارند و نهایتاً هم، در صورت مأیوسشدن از «کنندگی» مدیران، سر تکان میدهند و آه میکشند که «متأسفانه هر جا را نگاه میکنی همینطوری است!»
فکر میکنم تا اینجای این سناریوهای مدیریت مجتمع مسکونی را همه دیده و شنیده و تجربه کردهایم و این که چقدر همۀ مالکان دل میبندند به آن کس «که میآید» و «مثل هیچکس نیست» و «مثل آن کسی است که باید باشد»2؛ و تازه اگر هم خودِخودش پیدا نشود یکی که فکر میکند شبیهاش است نامزد میشود و همه خوشحال میشوند که «خب!... خلاص شدیم!... حالا شروع کنیم به نقزدن به جاناش!»
این بیت را هم شنیدهایم که:
هر چیز که هست، اینچنین میباید آن چیز که اینچنین نمیباید، نیست
پس چرا وقت و توجه خود را برای تغییر در عملکرد چیزی که سالهاست همهجا دارد کمابیش به همین منوال کار میکند مصروف بداریم... یا «تلف کنیم»؟! پاسخ بنده این بیت ناشیانه است:
آن چیز که نیست را چو تصویر کنی مطلوب اگر فُتَد بیاید در هست
ممکن است افرادی که به ضرورت تغییر در جهت بهینهسازی ساختارهای مدیریتی مجتمعهایشان باور دارند، اقلیتی بیش نباشند؛ اما اگر به طرح و تشریح منسجمی از آنچه مطلوبشان است بپردازند و نشان بدهند که در ساختار بهینۀ مفروض، چه مسائل و... مشکلات و معضلات و مصائبی... به نحوی مقرون به صرفهتر حلوفصل خواهد شد، تدریجاً نظر افراد بیشتری را به خود جلب خواهند کرد و از تعامل اندیشهها و نظرات ایشان طرحهای منسجمتری روی کاغذ خواهد آمد. حداقل این است که در بدهبستانهایشان با ساختارهای کنونی مدیریتی در جستجوی اصلاحات جزئی برخواهند آمد.
1 با بازی درخشان مرحوم فتحالله اویسی که نقش او را ایفا میکرد.
2 از فروغ فرخزاد است که اینجا از آن «استفادۀ ابزاری» کردهایم... با پوزش از جایگاه رفیع شاعر.